زیر گنبد کبود
همه چي داريم ما دو تا!!
حالا می فهمم که می گن خونه داری سخته به خصوص اگه اعضای خانواده زیاد باشن( 5نفر) و یا خونه بزرگ باشه؛ حالا می فهمم مامانم چه زحمتی می کشه و ما به راحتی بدون توجه از کنار اون می گذریم؛ حالا می فهمم تنهایی واقعی یعنی جی؛ حالا می فهمم که می گن آدم باید هر زندگی رو تجربه کنه،یعنی چی؛ حالا می فهمم قبول کردن مسئولیت قسمتی از بزرگ شدن و پخته شدنه؛ حالا می فهمم ،حالا که بابا رو می بینم خیلی چیزها رو می فهمم؛ حالا می فهمم آدم ها وقتی تنها می شن، یه چیز دیگه ان؛ حالا می فهمم همه ته دلشون هم رو دوست دارن، قفط بعضی هاشون نشون نمی دن؛ حالا می فهمم همه ی آدم ها خدا دارن، فقط خدای همه با هم فرق می کنه؛ حالا می فهمم چرا فاصله بچه ها با مادر هاشون روز به روز بیشتر می شه؛ حالا می فهمم زندگی مادرهامون با ما چقدر فرق داره ؛ حالا می فهمم زندگی می گذره، این ماییم که باید تصمیم بگیریم چه شکلی اون رو بگذرونیم؛ حالا من و پدرم با این که پهلوی هم ایم ولی هردومون خیلی تنهاییم؛ حالا می فهمم چرا این قدر همه ما رو دعوت می کنن خونه خودشون، ولی با این وجود نه من و نه بابام قبول نمی کنیم، انگار هیچ کس برای بابا، مامان و برای من تنهاییم نمی شه؛ ولی با این وجود زندگی خوبی رو با بابا داریم، من که به این زندگی احتیاج داشتم، شاید بابا هم احتیاج داشت ،این رو خودش می دونه! ---------------------------------------------------- 1.مادر و خواهرم دوشنبه، 10/1/88 رفتن عمره، مهدی هم که حساب نیست!( چون نیست البته خيلي سعي مي كنه من تنها نباشم.) 2. با عرض معذرت از مهدی، محبوب، مامان، زینب، حسین و همه و همه چون من چیزی ازشون نگفتم و انصافا سنگ تموم گذاشتن. 3. راستی محبوب دفعه اولشه که می ره عمره!
| Design By : Night Skin |


