تبليغاتX
زیر گنبد کبود


زیر گنبد کبود

همه چي داريم ما دو تا!!





















«هواللطیف»

آن بت گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورده.

زیرا شادمان نمی شد از پیشکشهایی که به پایش می ریختند و قربانیهایی که برایش می آوردند.

زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند و ستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.

زیرا می دانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه مقدس.

همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا.

همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست. عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.

او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.

خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.

هزار سال گذشت. هزاران سال.

و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.

آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلندتر از هر روز.

زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.

خدایا، خدایا، خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟

چگونه بتی می تواند خود را در هم شکند و خود را فرو ریزد؟

چگونه، چگونه، چگونه؟

خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی...

خدا اما ابراهیمی نفرستاد.

***

بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار .

و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فروریخت .

مردمان گفتند این بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده. پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.

و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.

اما هنوز هم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید.

صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

------------------------------------------------------------------------------

1.این نوشته از کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» از خانم «عرفان نظر آهاری» بود.

2. نمی دونم چرا جدیدا تا می خام یه حرفی رو بزنم سریع پشیمون می شم و ترجیح می دم سکوت کنم، الان هم از همون موقع هاست، شاید نباید چیزی بگم....

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف»

سلام،

معذرت بابت یه مدت خیلی زیاد تاخیر که یه کم اون تقصیر عوامل دیگه بود و  یه کم بقیه اش(!) هم تقصیر خودم!

_ چند روز پیش یکی از دوستام داشت می گفت عجیب ترین هدیه تولدی که گرفته چیه، من هم به این فکر افتادم: عجیب ترین هدیه تولدی که گرفتم چی بوده؟ بعد یاد خوشمزه ترین هدیه تولدم افتادم که مامان یه بار برام پخته بود... یه غذای مخصوص ابتکاری که خیلی دوست داشتم یه بار اون رو درست کنم، ولی من عجیب ترین رو می خواستم پس باز هم فکر کردم... ولی این بار هم یا غیر منتظره ترین هدیه تولدم افتادم، ساعتی که خواهر و برادرم برام خریدن... غیر منتظره بود چون من منتظر یه ساعت بند مشکی و صفحه بزرگ و به اصطلاحی پسرونه بودم ولی اون ها یه ساعت خیلی دخترونه با بند لی برام خریدن و من با دیدن اون کادو بیشتر تعجب کردم و بین خودمون بمونه بیشتر ضدحال خوردم!، ولی من عجیب ترین رو می خام...، یکی از شیرین ترین هدیه های تولدم هم اشتراک یک سال از هر نشریه ای که خودم می خاستم بود که از طرف برادرم و همسرش بود، ای بابا عجیب ترین...!، بعد یاد این افتادم که امسال از هیچ کسی کادو تولد قبول نکردم  حتی خواهرم، البته به غیر از دختر دایی ام که واقعا استثنا بود(!) و یاد خیلی از مسائل و اتفاقات افتادم و.... راستی شما عجیب ترین هدیه تولدی که گرفتین چی بوده؟!

_ بعد از یه عمر تحمل کلی از مسائل خودت و بیشتر دیگران و به قولی سنگ صبور بودن پیدا کردن چندتا آدمی که تو رو به خاطر خودت و نه به خاطر این که کمکشون کنی و نه برای این که مسائلشون رو حل کنی می خان خیلی خوبه، و تلخی اش به اینه که حداقل این آدم ها از بین اون همه آدمی که کنارتن و همیشه وقتی بهت نیازی دارن می شن دوستت نیستن... آدم هایی که همیشه شاید توی سخت ترین لحظات زندگی باهاشون بودی و شاید وقت و زندگی و تموم ذهنت رو براشون گذاشتی ولی برای یه بار توی زندگیت که باید باشن... نیستن...خیلی تلخه... ولی باز هم توقع نداشتن از آدم ها به خاطر موقعیتشون به ذهنم می یاد و شروع می کنه کلنجار رفتن با عقیده قبلی... بعد این فکر که خب هر کسی توی دوستی وظایفی داره می یاد توی ذهنم و ....  این فکر ها همین طور ادامه داره و با هم کنجار می رن....... ولی آخرش تصمیم می گیرم بی خیال همشون بشم و به شیرینی وجود اون آدم های حقیقی توی زندگی فکر کنم....

از همه ی دوستای واقعی ام تشکر می کنم به خاطر دوستیشون....

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطيف»

اين پست براي خداست:

خدايا خيلي حرف مي خواستم برات بنويسم،

ولي الان فقط مي گم خيلي دوستت دارم...


كاش آنقدر باورش مي كردم كه وقتي مي گفت باران، خيس شوم...

يا حق

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف»

-دایی ام به بابا گفت: از کدوم جاده می رین؟ بابا گفت: از راه سمنان. دایی گفت: پس خوب شد من نیومدم. من می خواستم از طبس برم. تعجب کردم(!) دایی به شدت از گرما فرار می کنه... بیابون رو خیلی دوست داره...به یاد بیابون های عراق می افتم...

-بابا مسیر ۱۴۰۰ کیلومتری رو توی ۱۸ ساعت اومد! تازه با حساب خواب و صبحانه و نهار که شاید روی هم رفته ۴ساعت بشه! اصفهان تهران رو ۴ساعته اومد! فکر کنین میانگین ۱ ساعتش ۱۴۰ کیلومتر بود! سریع ترین مسافرت مشهد ما!

-خیلی وقت بود که خودمون ۴-۵ نفره نرفته بودیم مسافرت ولی الان یه ماشینیم. ۴نفر! البته با برادرم که که این جا بهمون اضافه شد ۵ نفر!

-سرما خوردم از اون بدهاش! شاید از میانگین ۲۴ ساعت ۱۸ ساعت خواب بودم! اون ۶ ساعت هم به زور حرم! ولی الان بهتر شدم شاید چون اصلا بهش توجهی نمی کنم! شاید هم به خاطر داروهام!!

-کاش می شد بشم باد. کاش بارون بودم. کاش خاک بودم.کاش... یکی می گه کاش گفتن ناشکریه... خب پس خدا دلم برای کربلا تنگ شده! تنگ! ...چند وقت پیش به دوستم می گفتم امام حسین که فقط تو حرمش نیست همه جا هست...!!!

-این جا زیاد با عربها دوست می شم. با یکیشون که صمیمی شدم آدرس وبلاگم رو بهش داد! تغریبا می تونست فارسی حرف بزنه. اسمش سارا بود. در صورت اومدنش به دوستان مقیم لبنان نیازمندیم!!!

-دارم یه دوره نقشه خوانی حرم طی می کنم! البته پیش خودم! با نقشه های راهنمای زائر!!

-دیشب یه خواب عجیب دیدم. از خواب پریدم.خیلی توی مغزمه(!) نمی دونم یعنی چی؟!!

-۱روز دیگه یعنی ۲۷ مرداد تولدمه(!). مشهدم. پیش امام رضا(!)!...

- یه بغضی توی گلومه. دلم تنگه...خیلی. احساس تنهایی می کنم... قلبم تنهاست... . دوستام خوشحالن... همه . هی... عجب روز عجیبی بود امروز(!)

= نکته: این کیبورده ویرگول نداره! به جاش نقطه گذاشتم!

= به دلیل کمی وقت شرمندم که نتونستم بهتون سر بزنم!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف»

- یه بار یکی از دوستام بهم گفت: روزگار (شاید هم زندگی! درست یادم نمی یاد!) اون کسایی رو که دوست داری ازت می گیره؛ شاید خیلی مثال برای اثبات این حرف وجود داشته باشه ولی مثال هایی هم برای رد کردن اون وجود داره، خدا به انتخاب خودش بعضی رو که دوست داری برات نگه می داره؛ ممکنه با این حرف به جبر برسین، ممکنه به تائید دوست داشتنتون نسبت به آدم هایی که هستن، و شاید هم به صلاح و مصلحت یا همون عشق خدا به بنده هاش!

- این چند روزه به یه سوال خیلی کلیشه ای فکر می کردم: اگه به شما بگن که فقط 10 روز دیگه زنده ای چی کار می کنین؟!!

- همیشه به دوستام می گفتم: درسته که خیلی ها به فکر تو هستن ولی هیچ کس بیشتر از خودت دلش برای تو نمی سوزه؛ ولی حالا فکر می کنم یکی هست که به اندازه خودمون و شاید هم بیشتر دلسوزه ماست ... حضرت مهدی(عج)...

- دلم می خاد چشمام رو ببندم و باز کنم و ببینم که توی هتل کربلام و آماده ام که برم حرم، دلم می خاد چشمام رو ببندم و باز کنم و ببینم که توی صحن حرم امام علی نشستم، دلم می خاد چشمام رو ببندم و باز کنم و ببینم که توی اتوبوسم و دارم می رم به طرف شهر کربلا ... شهر...، دلم می خاد چشمام و ببندم و وقتی باز می کنم همه ی بدی های دنیا از توی ذهنم پاک بشه، دلم می خاد یه چمن زار خیلی قشنگ با یه کلبه پیدا کنم و برم یه مدتی اونجا زندگی کنم، دلم می خاد برم مشهد،  دلم آرامش می خاد، دلم خیلی چیزهای دیگه هم می خاد! خیلی هایی که خیلی های دیگه هم می خان! ولی قرار نیست آدم هر چی می خاد داشته باشه، باید برای خیلی هاش زحمت کشید و البته رحمت خدا رو هم به سمت خودش کشید!!

یا حق

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط نازنین| |


Design By : Night Skin